
وقتی که یادش بود
دلتنگ
زیبا بود
با قاصدک می گفت
این دل برای او
با خود ببر این جام
تا می کند بسیار
در وقت نوش می
لب می خوردبر می
می مست او هشیار
مست تر منم از می
آخر چه شد آن می
آخر چه شد آن هجر
هم من ز من بی زار
هم تو ز من بی زار
آخر چرا این عشق
چون می تمامی داشت؟
من با خودم بردم
جام شرابم را
تا از خدا جویم
من بی نها یت می
دادش به من از عشق
آن بی نهایت می
نوشیدم آنرا من
تا آخرین قطره
شد عاشقی پیدا
در آخرین لحظه

0 Comments:
Post a Comment
<< Home