
تو یه مهتابی ترین
شب دنیا
یکی باید
.بشه همراه
همراه قصه هامون
همدردغصه هامون
.دلتنگ گریه هامون
تو یه اون شب عجیب
تویه حوض خونمون
ماهی ها یکی یکی
جون دادن
.مث برگای خزون
میدونی
آخه توو همون شبا
تو پیشه ماهی بودی
قصه غصه هاتو
دونه دونه
مث دونه
به ماهی
.تو فقط گفته بودی
ماهی مون طاقت نداشت
پولکایه تنشو
دونه دونه
مث میخک
داده بود
.به دل بی قرار تو
پولکا توو دست تو
همشون ماهی شدن
همشون توو حوضمون
.دوباره رها شدن
حالا دیگه من و تو
توی حوض دلامون
دوباره
مث تمون ماهیا
شدیم رها
.توی اون همه صفا

0 Comments:
Post a Comment
<< Home