Saturday, October 15, 2005
Thursday, October 13, 2005

وقتی که یادش بود
دلتنگ
زیبا بود
با قاصدک می گفت
این دل برای او
با خود ببر این جام
تا می کند بسیار
در وقت نوش می
لب می خوردبر می
می مست او هشیار
مست تر منم از می
آخر چه شد آن می
آخر چه شد آن هجر
هم من ز من بی زار
هم تو ز من بی زار
آخر چرا این عشق
چون می تمامی داشت؟
من با خودم بردم
جام شرابم را
تا از خدا جویم
من بی نها یت می
دادش به من از عشق
آن بی نهایت می
نوشیدم آنرا من
تا آخرین قطره
شد عاشقی پیدا
در آخرین لحظه
Tuesday, October 11, 2005
Sunday, October 09, 2005
آری نفس باید کشید از برای زندگی
آه باید کشید از جفای زندگی
خنده باید کرد از برای عاشقی
عشق من عشق نهانی بود روزی
جلوهایش جلوهای عشق بازی
سوز ان سوز عجیبی داشت در من
اما
عشق من ÷ر÷رشدوآتش گرفت
آتشش قلب مرا در بر گرفت
در میان آتشش فریادها
می شنیدم با وجودم سازها
ساز عشقم ساز روحم بود اما
تو که رفتی ساز من بشکسته شد
عشق من
چون هوای بسته شد
آری آری
زندگی با عشق زیبا می شود
روح من با عشق برنا می شود



